
چشم درراهی که برای آخرین بارو بدون خداحافظی
درآن پاگذاشتی دوخته بودم.جاده ا ی که
آغازش من بودم
و پایانش خورشید و خط وسط آن هم جای پای تو
دیروزی که چه ساده عاشقت شدم اما تو.....تو رفتی
ومن این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد
راستی یادت هست چگونه رفتی؟چرا رفتی؟مگرمن چه کرده بودم؟
خدایا ! من چه کرده بودم که اینگونه ازدست او دنیای دردم
من که تمام زندگی را فقط با تو میخواستم اما تو...تو رفتی
و رفتی اما ناراحتی من بیشتر از این است که چرا آنگونه ناگهان سرد و غریب
تو رو به جاده ای بی انتها و من رو به تو
تو پشت به من و من پشت به آرزوهای با تو بودن
اما نه ! من نمیخواستم دستانت رارها کنم ولی
ناگهان دستانم از تو رها شد ، یا تو از دستانم رهاشدی.به هرحال جدا شدیم
، تو ازمن و من از یک دنیا تو
وقتی رفتی سعی در فراموش کردنت داشتم غافل از اینکه تمام زندگی من
شده ای
وقتی رفتی باز ساکن دیاری شدم که نشان از تو داشت اما تورا
نداشت......تو فقط رویا بودی
وقتی رفتی اشک ریختم که برگردی اما تو خندیدی ، تو به من خندیدی و
گفتی: برگردم
من می سوختم و تو می سوزاندی
چهره ات را هنگام رفتن خوب یادم هست که میخندیدی....امامن....من
تسلیم شدم
سرنوشت را باختم زندگی را باختم و عشق
را..............باختـــــــم
نمیدانم چرا با این همه عشق در نظر تو هیچ بودم
و تو رفتی
چشم در راهی که برای آخرین با رو بدون خداحافظی در آن پا گذاشتی
دوخته بودم.جاده ا ی که آغازش من بودم
و پایانش خورشید و خط وسط آن هم جای پای تو
امروزکه به این جاده نگاه میکنم دیروز به یادم می اید
دیروزی که چه ساده عاشقت شدم اماتو.....تورفتی